تبليغاتX
صفحه خانگی پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست

Free JavaScripts provided
by AvAr

هیچ بزرگ
مرد سرد

 

 

ایستاده بود کنار قاب عکسی که تصویری از کودکیش داشت و خیره نگاه میکرد دود از لای انگشتانش به بالا صعود و چشمانش میسوخت، شب بدی را گذرانده بود درون کله اش هزاران مرد روستایی با دویست سرباز تا دندان مسلح میجنگیدند کسی روحش را به در و دیوار میزد و سینه اش کرخت بود و بسیار خسته از این شب بد یه قاب عکس نگاه میکرد .

چون مسیح به تختش چارمیخ بود و صدای زنگ تلفن آژیر خطر پیام تبریک دیگر را داشت ، ناراحت از این نبود که چرا تبریک میگویند بلکه تمامی دردش این بود مردمی که فرسخها از او دورند به مسخره اش گرفته اند. چرا تماشاچیان سیرک فکر میکنند که دلقکشان احمق ترین است  سوالی که سرباز تا دندان مسلح بود از مرد روستایی زیر سرنیزه با فریاد پرسید و مرد روستایی کم جان خونین گفت : چون در غیر این صورت دیگر نمیخند . . .  

سرش روی  میز بود و گوش تلفن بین شانه و گوشش گیر در حالی که به مطلبی دیگر فکر میکرد و ذهنش از کفتارها و کلاغ ها پر بود

متشکرم  . . .      مرسی . . .   شرمنده می کنید . . .

واژه هایی که دندانش را خرد میکرد و خون جاری بود و به زور، باید گفته میشد.

چون جنینی در خود تنیده بود در گوشه ایی از اتاق و ساعت دیگر از آن لحظه خونین گذشته بود و خوب میدانست که یک سال به مرگ نزدیکتر شده .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 20:31  توسط ALIREZA | 
تهدید میشود

عکس :dagata                                                                  

                                  

جاده با تمام گندمزارهایش زیر پای مردی به همراه سگش، و همچنان ایستاده خداوند همین حوالی که چشمهایش از دود علفهای سوخته میسوزد (تو خدای من باش و با دیگرانت چه کار) آنسوتر نشسته است کودکی که چشمهایش گونه هایش را تهدید میکند و تهدید میشود خورشید عصر به چراغی که روشن میشود بر در خانه ایی روستایی .

رادیو اُجنرال مادر بزرگ به ضبط سونی و مرغ حیاطش به شانۀ تخمهایش تهدید میشود، سیاستمداری به قلمی دزدی به اسلحه و مرد به بوی مردانۀ زنش . . .  

سپید پوشیده و به شهوت چشمهای پدری تهدید میشود .  

در خانه است چشم به چهار چوب در چوبی کودک در آغوش و لذت نگرانیش به سیم کارتی . . .

سیگار به سرطان، درخت به تبر و بغض میکند با چشمهای سبز . . .     افتاد .

من ،

 

و احساس تهدید میشود .

به نگاهی به گلدانی به سلامی به رابطه ایی سرد به نگاهی به واژه ایی به صفحه روزنامه به بوی . . .  و باز به نگاهی . . .     تهدید میشود .

بی بهانه تهدید میشود.                       . . . میشود .

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 5:16  توسط ALIREZA | 
 چارلز بوکفسکی

 

 کثیف لای بطریهای آبجو و ته سیگارش زندگی کرد درست شبیه چیناسکی قهرمان احمق داستانهای کوتاهش،اشتباه نکن تنها پدرش لهستانی بود و مادرش آلمانی که در آندر ناخ آلمان  ۱۹۲۰  چشمان پر شهوتش پر تعجب به اتاقی باز شد و از نعمت افکار هیتلر به آمریکا مهاجرت کردند. 

 مدتی در اداره پست کار میکرد و خودش میگفت که ایده های زیادی از آن زمان داشت، بسیار از عمرش گذشته بود که فهمیدن مردی این چنین دیوانه زندگی میکند که داستان و شعر مینوشت دیر شده بود اما بسیار نوشت و در ۷۳ سالگی به دلیل زیبای سرطان خون ۱۹۹۴ جانش را را تقدیم بودا کرد و بر سنگ  قبرش حک شد تلاش نکن .

 

مرگ یک ابله

  

با گنجشکها و موشها حرف میزد

و موهایش در شانزده سالگی سفید شده بود

از پدرش هر روز کتک می خورد

و مادرش در کلیسا برایش شمع روشن میکرد

وقتی خواب بود

مادر بزرگش بالای سرش می آمد

و دعا میکرد تا تا شیطان را از او دور کند

و مادرش در حال انجیل خواندن گریه میکرد

به دخترها توجهی نداشت

به بازی های هم سن و سالانش توجهی نداشت

به هیچ چیز توجهی نداشت

چیزی برایش مهم نبود

 

دندانهایش از دهان بزرگ و زشتش بیرون زده بود

چشمهایش ریز و بی فروغ بود

شانه هایش افتاده و کمرش مثل پیرمردها خم بود

توی محله ما زندگی میکرد

وقتی حوصله مان سر می رفت درباره ش حرف می زدیم

بعد می رفتیم سراغ چیزهای جالب تر

کم از خانه بیرون می آمد

بدمان نمی آمد شکنجه اش کنیم

اما پدرش که مرد درشت هیکل و خشنی بود

به جای ما این کار را میکرد 

 

یک روز توی هفده سالگی مرد

در حالی که هنوز پسر بود

در محله های کوچک خبر مرگ زود پخش می شود 

و بعد سه چهار روز فراموش

ولی مرگش رهامون نمی کرد

هر روز دور بر ساعت شش، قبل از تاریکی

با صدا های دو رگه مون راجع به او حرف میزدیم

 

و حالا که سال ها گذشته

هر وقت از محله مان می گذرم

یاد مرگش می افتم

در حالی که مرگ همه کسان دیگر را فراموش کرده ام

و هر اتفاق دیگر را 

 

 

نتیجه گیری

 

ون گوگ گوشش را برید و 

به یک بد کاره داد               

که او هم با نفرت دورش انداخت   

ون، بد کاره ها گوش نمی خواهند، پول می خواهند 

فکر می کنم تو به همین دلیل نقاش بزرگی بودی

 

چون از چیزهای دیگر خیلی سر در نمی آوردی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 4:6  توسط ALIREZA | 
 آرما گدون        

عکس :  emet gowin 

اجرام سنگین هستی یافته اند و افکار سنگین هستی نیز می یابند که حتی برای داشتن شکل ساده تحقیر مدام بودن را باید تحمل کرد پس هر آن چیز که هست مدام است و البته باید گفت ذات ذره همان است و این ذات ذره است که شکل را تشکیل میدهد .

بودن یا نبون مسئله همینطور است برای آن چیز که هست سعی کرده ایم پا را فراتر بگذاریم و پله بعدی را ببینیم و در زمان تفکر برای پله بعدی پله ایی بعد از آن نیز ساخته ایم و این ما هستیم که راه را ادامه میدهیم و قبل از ما نبوده است . زمانی . . .

عصر چسباندن واژه های کلفت برای ساختن حجمی عجیب نیست پس بیشتر نگویم تا پله ایی معلق نگردد.

انتهای کلام :

به درون خود فرو برو و از ابتدایت فرار کن .

انتهایی در کار نیست . . .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 11:9  توسط ALIREZA | 
 رویاهاتو از دست نده

 

این مطلب تنها از برای یاران است و آنان که آرمانی دارند یا داشتند . . .

در میان سطح نامعلوم آبی تنها چند لنکه سرخ میتوانند ادعای زنده بودند کنند٬ لکه های سرخ هستند کوچک یا بزرک مفهوم عمیقی نیست . نیچه میگوید کوچک باش و برو من میگویم برای بزرگ بودن تحمل درد را داشته باش . . .

درد . . .

به واژه ساده است که ساده میگویم٬ شکل درونیش به مردی میماند که تمام عمرش را فریاد میکشد و از حلقش خون بیرون میزند و فریاد متداوم است . زمانی که آرمانی داری عالم برایت چوب برمیدارند تا از تو بگیرند که انگار تمام هستی ایستاده تا تو آرمانت را ندهی هیچ حرکتی نکند.

و من نمیدهم .

بگذار بایستد که من میخواهم رنگ سرخ باشم من فریاد زده ام و من درد کشیده ام و من به همین سادگی نمی گذارم خون برادرم که در من است پایمال شود برادرم میگوید : چنان چپقم چاقه گه اگه ریم نپکه یه عمر اروپای صنعتیم . . .

من میگویم صبر کن برادر که از تو یک ایران باستان بسازم .

رویاهام مهمه حتی اگه . . .

 

 آسمان زیر بال اوج تو بود
 چون شده ای دل که خاکسار شدی ؟
 سر به خورشید داشتی و دریغ
زیر پای ستم غبار شدی
ترسم ای دلنشین دیرینه
 سرگذشت تو هم زیاد رود
 آرزومند را غم جان نیست
آه اگر آرزو به باد رود                             

                                                                      (ه.الف.سایه)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 5:4  توسط ALIREZA | 

به چپم

روستایی آتش گرفته چهل مرغ بر دار است شدت شدید آفتاب و دار در تختخواب زمستانیش به شکم    درخواب  . . .

شاعری بود که روی داری به همین ماه مرداد مرد و چشم چپ سگی به او بود برای تکه نانی که شاید روزی بوی چرب روغن ماهی داشت .

به چپم که این روزها تمام سنگینی مرا میکشد من از کودکی گیج بودم که روی دنده چپ می افتادم و چپ چپ نگاه میکردم به حجم عجیب دنیای راست راستگویان که چرا قهرمان میمیرد ؟                        و همیشه برایم سوال بود که پس رودخانه به کدام جهت است و اگر به پائین میریزد خانه من که روی کوه است چرا همیشه دچار سیل میشود؟

دست کشیدم و به نهایت درون خودم رفتم در آنجا سه مرد دیدم که بی شباهت به هم نبودند و طلوع به غروب به رجز جنگ مشغول آنچنان که سر نمیخاراندند و آنها نیز شبها به چپشان دچار بودند .

روی مچهایم که هیچگاه آستین را ندیدند پرچم سپیدی بستم و چون مسیح به چلیپا شدم بلکه بدانند در خودم هستم و کار ندارم با قضای خارجم ...                                                                              نمیدانستم که این برای دیگران به معنای آغاز حمله است .

به خود آمدم و حیرت چشمانم را باز کرد . . .

به چپم درست زیر کتف و حتی کمی پائینتر که حرکت دیالکتیکش مفهوم زنده بودن است                          و فقط زنده بودن .

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 0:51  توسط ALIREZA | 
بالای سی و پنج ممنوعم

علت : خوردن بسیار واژگان خطرناک که . . .

                         به خاطر شما دوستان و آشنایان و گذشتگان از جمع

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 20:14  توسط ALIREZA | 
حرومزاده ها

 

تخم دروغ و دورنگین که که هر جا بشینن رنگ پس میدن و با نفت خامم لکشون پاک نمیشه، چند نفر با چسب خون هنوز گردنشون به کله وصله اما نعره از دهن پدر نمی افته . . .

یکی این میت رو از زمین برداره، داره بو میکنه

تف به گور پدرت که تو این نون و  . . .                                                                                     خوردی حالا صاب مال پیداش شده مث سگ داره عوعو میکنه .

 ما خاندان پاکی هستیم که با هر وعده گه خوردن اضافیمون به ساز ناکوکتون میرقصیم و قیژ و قوژ مفصلامون میرینه به نت آلت شما و البته همین باعث شده که یه عمر که کمه، اندازه عمر جد بزرگمون هنوز تو این خوکدونی داریم سه کام حبس میزنیم و عرق سرد کردیم از بی شرمی که گذشتگان از این جمع بیشمار و بی عدد گفتن . . .

ولش کن اونا اگه حرف درست میزدن که بعد رفتن رو سرشو سنگ نمیچیدن .

یکی این میت رو از زمین برداره، داره بو میکنه

چند سالی شده که همه از ته بستن، اونایی که خون خوردن خون بالا میارن و بازم از زیر سر چندتا جنازه خون آبه راه افتاده  البته اونی که شیکمش باد داره بعد یه عمر جیب حکیم پر کردن حالا داره لاغر میکنه اما کی جون چربی از سنگ پاک کردن داره .

بازم که کفن سیاه کرده، بکنش تو تابوت بی نوای بی پدر مادرو میگن اشک چشم بی بیش پاک نمیشه، صورت میکنه و رو رونای لاغرش میزنه بعد شروع میکنه به عربی براش شعر خوندن .

این بچه خیلی ساله که مرده ننش تو زیرزمین زیر لحاف زفاف خودش قایمش کرده بوده .

بگو آه و ناله رو بس کنن سرده سنگش سگدونی  .

 

 

آخی ی ی ی     گفتم .

هرکی فهمید نوش جونش ،  هرکی نفهمید بزاره تو فایل بقیه نفهمیده هاش .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 4:39  توسط ALIREZA | 
خانه های خالی

در یک چهار دیواری دوستی معرفیش کرد و دو غروب که گذشت دیدمش چیزی شبیه هایکو

زیبا و کوتاه . . .

(اگر خواستم بعداْ مینویسم که چه بود و چه کرد)

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 4:26  توسط ALIREZA | 
ساختار ژاک دریدا  پیپ و هنر

ژاک دریدا در ۱۹۳۰در البیار نزدیک الجزیره و در خانواده‌ای یهودی به دنیا آمد. او یک بار ازدواج کرد و یک زندگی خانوادگی را تا آخر عمر حفظ کرد.

وی که از عرصهٔ پدیدارشناسی به ساختارگرایی و ساختارشکنی نزدیک شد با دیدگاه‌هایش درباره زبان، دانش و معنا و به ویژه ماهیت متن مورد توجه ارتباط‌شناسان قرار گرفت. او شاگرد نهضت ساختارگرایی و اندیشه‌های پساساختارگرایی میشل فوکو بود و با نقدی که بر این اندیشه و بیشتر از جنبه نشانه‌شناسی وارد نمود مورد توجه محافل نقد ادبی و جامعه پست مدرن دانشگاهی آمریکا قرار گرفت. دریدا در آثارش فاصله بین فلسفه و ادبیات را کاهش داد و به عنوان یک منتقد ادبی قدرتمند هم شناخته شد.

مشهورترین اصطلاح دریدا Déconstruction است که آن را در فارسی به ساختارشکنی، واسازی و شالوده شکنی و ساخت گشایی ترجمه کرده‌اند. البته واژه ساختار در این اصطلاح نباید با اصطلاح فلسفی ساختار به معنی Structure در عبارت‌های ساختارگرایی و پساساختارگرایی یکسان تصور شود. Déconstruction در زبان‌های دیگر معمولاً ترجمه نشده و با همان املای فرانسوی به کار می‌رود که دریدا آنرا به مفهوم از نو بنا نهادن (ویران کردن و در عین حال ساختن) به کار برده‌است. دریدا در نامه به دوست ژاپنی خود پروفسور ایزودتسو درباره ترجمه ی Déconstruction به ژاپنی توضیح می دهد. باید در نظر داشت که دریدا می گوید که Déconstruction نه یک کلمه است نه یک مفهوم. بنابراین در مورد استفاده ی آن باید بسیار دقت کرد.  وی در ۸ اکتبر ۲۰۰۴ در بیمارستانی در پاریس درگذشت.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 17:36  توسط ALIREZA | 
خسرو گلسرخی زنده است

این مطلب تنها از برای یاد مرد بزرگ خلقهای خاورمیانه است، اینجانب از شهادت او با خبرم .

نزديك به يك ماه پيش خبري عجيب ومبهم از سوي يك شبكه ي سياسي برون مرزي تعجب و حيرت همگان را برانگيخت ، اين خبر كه به طرزي غريب، مضحك و باوركردني مي نمود از جانب گروهي بيان شد كه خود را با مسماي " فرقه ي پارس " معرفي مي كرد ، و در راس اين گروه دعاوي فردي به اسم مريم اتحاديه بسيار قابل توجه بود ، وي طي مصاحبه اي جنجالي با يكي از شبكه هاي ماهواره اي گفته بود : " به دنبال برنامه‌ريزي مشاوران شاه، فرح ديبا و ايرج گرگين پس از تعيين مقدار مقرري براي گلسرخي او را به جاي اعدام به پاريس تبعيد كردند و اخيرا مريم اتحاديه در يكي از كافه‌هاي پاريس با گلسرخي ملاقات داشته است ! . لازم به ذكر است كه خسرو گلسرخي يك شاعر ماركسيست بود كه در بهمن 1322 متولد شد و در 29 بهمن 1352 به اتهام دست داشتن در طرح ربودن فرزند محمدرضا شاه كه توسط عوامل نفوذي ساواك لو رفت خبر اعدامش اعلام شد. دادگاه وي يكي از اسناد مهم تاريخي در افشاي ماهيت رژيم پهلوي محسوب مي‌شود . همچنين مريم اتحاديه از جمله اعضاي گروه دوازده نفري بود كه به رهبري خسرو گلسرخي و كرامت‌الله دانشيان قصد ربودن فرزند محمدرضا پهلوي در فستيوال فيلم كودك سال ۵۲ را به قصد آزادسازي زندانيان سياسي داشتند كه با نفوذ ساواك و لو رفتن طرح , همه اعضاي گروه دستگير شدند. ادعاي اين فرقه پس از انعكاس محدود خود توسط برخي از رسانه هاي خاص به قدري جدي شد كه حتي بعضي از صاحب نظران سرشناس نيز واكنشهاي عجيبي را نسبت به اين دعوي نشان دادند ، از جمله ياين واكنشها مي توان به مصاحبه ي " احسان نراقي " با خبرگزاري آينده و عدم تكذيب زنده بودن گلسرخي اشاره كرد نراقي طي اين مصاحبه گفته بود : " مرگ گلسرخي در آن زمان تنها به شكل خبر مخابره شد ، من نمي‌توانم درباره مرگ گلسرخي اظهارنظر كنم ! " با طرح اين سلسله دعاوي در اواخر بهمن ماه و بي اعتنايي جمع اكثريتي رسانه ها به اين خبرپرونده ي اين قصه ي عجيب به بايگاني سپرده شد تا اينكه دو روز پيش دعوي عجيب تري در اين باره دو باره كتاب اين پرونده ي قديمي را باز كرد ، فرقه ي پارس در مصاحبه ي جديدي با همان شبكه ماهواره اي (پ . س ) با پخش فيلم كوتاهي ادعا كرد كه فيلم موجود به صورت مخفي از جلسه ي ديدار مريم اتحاديه با خسرو گلسرخي گرفته شده است ! . اين فيلم 4 دقيقه اي زني را از پشت ، پاي ميز كافه اي نشان مي داد كه با مردي لاغر اندام و فرتوت در آن سوي ميز در حال صحبت است ، دوربين كه گويا به شكل مخفي و از تلفن همراه تصوير را ثبت مي كرد با زوم به روي چهره ، مردي را نشان داد كه سركرده ي فرقه با حرارت ادعا مي كرد او همان خسرو گلسرخي معروف است ! نكته ي جالب تر اين دعاوي آنجا بود كه همين شخص در آن برنامه مكررا از خسرو گلسرخي مي خواست كه به صورت رسمي خود را به رسانه ها معرفي كند و هويت اصلي خود را برملا سازد ، او در اين باره افزود : خسرو گلسرخي سي و اندي سال اخير را با اسم مستعار " آرمين ناجي نسب " زندگي كرده است و وقت آن رسيده كه هم اكنون پرده از اين راز سر به مهر بردارد .

احمد شاملو این شعر را درستایش وسوگ خسرو گلسرخی سروده است

زاده شدن
برنيزهء تاريك
همچون  ميلادِ گشادهء زخمي .
سِفْرِ يگانهء فرصت را
                                  سراسر
در سلسله پيمودن.
برشعلهء خويش
                          سوختن

تاجرقهء واپسين،
برشعلهء حرمتي
كه درخاكِ راهش
                           يافته اند

بردگان
           اين چنين اند.

اين چنين سرخ و لوند
برخار بوتهء خون
                           شكفتن

وينچنين گردن فراز
برتازيانه زارِ تحقير
                           گذشتن

وراه را تاغايتِ نفرت

                                   بريدن.-

آه ،‌ازكه سخن مي گويم؟
ما بي چرا زندگانيم
آنان به چرا مرگِ‌ خود آگاه هان اند.

 

بی شرفان گرز به دست و یاغیان تخت خوابها از افکار او هنوز میترسند چه آن سو و چه این سو . . .

پس به جنازه اش دروغ میبافند .

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 23:49  توسط ALIREZA | 
روی دوشاخه نشستم (نقطه)

هیچ حرفی نمی زنم .

اگر هم میزدم کسی منتظرش نبود .

 پس حرف دارم اما نمیزنم، شما هم نزنید که واژه برای سلامتی مضر است و نه سیگار .

آ ا .

ف  ف .

خ .

مسامحه

                                                       عکس : خودم

 

پتیاره ها

                                                           عکس : خودم

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 4:49  توسط ALIREZA | 

پرچم روسپیان بر فراز

ساده در خیابان که میروی، به یک آن درد میپیچد در سر و فریاد نمیزنم که پرچم روسپیان است بر فراز . مبادا که به جرم نارنگ بودن به گوشه ایی پرت شوم که من هنوز میخواهم مردم را گرچه از دور، اما ببینم .

میشود دید مردمی را که در اعماق روحشان گندم های حوا جوانه زده و فاقد هرگونه سوال، 
مردی  را به بالا رفتن دو ساق پا در کنار گوشش از شادی آه میکشد 
و  زنانی را که از چوب حراجشان آویزانند، و تاب میخورند (که در کودکیشان تاب ندیده اند)
که پرچم روسپیان بر فراز و من سکوت میکنم .

(نعره ایی از درون که دندان به هم می چسبد)
هر زنانگی پیام ساق پایی را در راه دارد، چنین طلب کردند و چنین شد که نسل من بسوزد به تمام ندانسته هایش که نسل من است در آتش (بغض)

و این نسل، نسل متوفی دیگر هیچ ندارد.

وسیله ایاب و ذهاب در منزل دهه شصت، حضور شما عزیزان دردی از ما دوا نمیکند . 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 2:11  توسط ALIREZA | 
Javascripts



 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
آذر 1387
آبان 1387
تیر 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آرشیو موضوعی
فلسفه
موسیقی
ادبیات
افکار آواری
تئاتر
پیوندها
LYRIC
RADIO BLACK METAL
DEATH FETUS
SOKOOTE MAHSA
DARDNEVIS
MOSYBAT
ARIAN METAL
The Association for Protection of Child Labourers
MAHSA ZARRIN
NORTHWORLD
IN THE NAME OF HATE
DIDAR KHORSHID
 

 RSS